داروسازی

جایگاه مهارت های نرم در داروسازی

.jpg - جایگاه مهارت های نرم در داروسازی

تو اطرافمون دیدیم و یا خودمون تجربش کردیم که آدم ها بیشتر به سمت افرادی جذب میشن که حس کنن نقاط مشترکی باهاشون دارن. این موضوع حقیقت داره اما مسئله اینه که دنبال چه هدفی هستیم که وقتی وارد یه جمع ناآشنایی میشیم، اول از همه افراد رو زیر نظر می گیریم تا متوجه شیم با کدومشون می تونیم حرف و مهارت مشترک داشته باشیم.

حالا این نقطه مشترک میتونه از حیث شغلی باشه یا گفتن تجربه سفر کردنمون با تور تفریحی.

ادامه بحث رو با یه سوال پیش ببریم. واسه ساخت یه دیوار چه چیزی نیازه؟ اول از همه آجر نیاز داریم و بعد ملات که بتونیم آجر ها رو کنار هم نگه داریم.

ورود به شغل و پیشرفت تو مسیر شغلی آینده هم شبیه ساخت یه دیوار هستش، که باید با دقت بالا و مهارت پیش بره. نظر من اینه که آموزش هایی که از دوره ها و دانشگاه دست گیرمون شده شبیه آجر هایی هستن که دیوار شغلی ما رو میسازن، اما اگه این آجر ها رو به تنهایی روی هم بچینیم، چیزی دست گیرمون نمیشه و نیاز به ماده ای داریم که اون هارو کنار هم نگه داره.

آموزش ها و مهارت های سختی که جسته گریخته از سمینارها، دوره ها، استاد های دانشگاه یاد گرفتیم؛ زمانی به ثمر می شینن که اجزایی اون هارو کنار هم نگه داره.

ارتباط ما با افرادی که نقاط مشترک شغلی یا حرفه ای با اون ها داریم می تونه مهارت هایی که داریم رو کنار هم نگه داره و به ما کمک کنه که ازشون تو دنیای حرفه ای و به صورت عملی استفاده کنیم، نه اینکه مدرک هامون رو قاب بگیریم و عید هر سال واسه گردگیری کردن یه سری بهشون بزنیم.

تو دوران کودکی، وقتی می خواستیم راه رفتن رو یاد بگیریم؛ پدر و مادرمون با تاتی تاتی کردن ما، کمکمون می کردن که کم کم بتونیم راه بریم.

اما دهه سوم زندگی، مدل دیگه ایه، پدر و مادری هم نیستن که از دو طرف بازوهامون بگیرن و تاتی تاتی کنان ما رو وارد شغل مورد علاقمون کنن. ما خودمون باید بتونیم راه ورود به دنیای شغلی رو پیدا کنیم، روابطمون رو با افرادی که نقاط مشترکی با ما دارن، تقویت کنیم.

همین که اکثر هم دوره ای های ما آجر های دیوار شغلیشون رو با خودشون حمل می کنن، باعث میشه که اصطکاک شغلی برای ما بیشتر بشه، چون روز به روز ما با افراد توانمند تری روبرو میشیم

ولی چیزی که باعث میشه ما یه قدم از بقیه جلوتر باشیم اینه که ارتباطات رو ایجاد کنیم و در کنار تمام آموزش هایی که دریافت می کنیم و روابطی که ایجاد می کنیم؛ در دنیای حرفه ای و شغلیمون، نیازه که یکسری پی ریزی هایی رو من باب اخلاق شغلی ایجاد کنیم تا دست پر به استقبال چالش های محیط کاری بریم.

حل مسئله و بحران:

فرض کنید مدیر یک کلینیک شدید، شما به یک مشکل مالی برخورد می­کنید و باید در سریع ترین زمان ممکن تصمیم درست رو بگیرید. قبل تر از این، هیچ جایی راجع به مدیریت شرایط بحرانی و حل مشکلات لحظه ای چیزی نخوندید و آموزشی بهتون داده نشده و حتی در شرایط مشابه هم قرار نگرفتید و تجربه ای تو این زمینه ندارید.

واضحه که ما همه چیز رو از قبل تجربه نکردیم؛ یا جسته گریخته راجع بهش شنیدیم یا حدس میزدیم که چالش های این شکلی برامون پیش میاد ولی اینجا که دیگه دانشگاه نیستش که یه بار یه درسی رو افتادیم، اتفاق خاصی نیفته و بازم امتحان بدیم تا پاس شیم.

اینجا مسئله ما سرمایه است، سرمایه ای که به زحمت بدست اومده و قراره قسطش رو پرداخت کنیم و گوش کسی هم بدهکار نیست که مجموعه ی ما با ضرر مالی مواجه شده و حتی باید به فکر اول ماه هم باشیم که قراره حقوق پرسنلمون رو پرداخت کنیم.

بخوایم یا نخوایم تو همچین شرایطی قرار می­گیریم، به هرحال شتریه که یه روزی هم به در خونه ما می­رسه ولی اینکه چطور تو این باتلاق بیشتر فرو نریم مهمه. اینکه چطور مدیریت کارها رو دست بگیریم و بحرانی که پیش رومون هست رو حل کنیم، مهمه.

شاید لازم باشه از کسی کمک بگیریم یا شاید لازم باشه خودمون وارد عمل بشیم. دیگه پدر و مادرمون هم در جریان ریز جزئیات کارامون نیستن که بتونن مثل دوران کنکور که تراز کارناممون رو نگاه میکردن و بهمون مشاوره هم میدادن، حالا هم به سمت تصمیم درست هولمون بدن. این خود ماییم که باید گلیممون رو از آب بیرون بکشیم و اون رو با سرعت به سمت هدفمون پیش ببریم.

توانایی مذاکره:

یه مثال عینی تر رو باهم بررسی کنیم.

فرض کنید، پروانه تاسیس داروخانه رو گرفتید ولی با دو، دو تا چهارتایی که می­کنید متوجه می­شید؛ توان مالی شما این اجازه رو بهتون نمی­ده که به تنهایی همچین مجموعه­ بزرگی رو تاسیس کنید. خب حالا تکلیف شما چیه؟ وایسید و منتظر بمونید تا چند سالی بگذره تا بتونید یه پولی جمع کنید که آیا بتونید باهاش یه داروخانه­ ای تاسیس کنید یا نه؟

آیا بتونم آیا نتونم معروف؟

تا شما بخواید این مراحل رو طی کنید، هلدینگ های انحصاری، داروخانه های زنجیره ای خودشون رو اداره میکنن و شما به کل عقب میفتید.

حالا دیگه دانشجو نیستید که آسه آسه با آزمون و خطا پیش برید. لحظه ای هم که غافل بشید، کارتون تمومه چه برسه به چندین سال غفلت و منتظر موندن.

راه حل مشکلات این شکلی، اینه که بتونید با یه سرمایه گذار مذاکره کنید و اون رو به سمت هدفتون جذب کنید.

در واقع موتور محرکه­ ی کار شما، کسیه که براتون سرمایه اولیه رو وارد کار کنه.

چالش اول اینه که خب این سرمایه گذار رو از کجا پیدا کنیم و تو مراحل بعدی چطور متقاعدش کنیم که تو داروخانه ما سرمایه گذاری کنه و سرمایه اش رو وارد سهام فلان شرکتی که اتفاقا سود خوبی هم داره نکنه. این یعنی به­ کارگیری مهارت نرم!

شاید جلسه جذب سرمایه گذار از مهم ترین جلسات ما در طول فعالیت حرفه­ایمون باشه. در واقع باید مهارت اینو داشته باشیم که چطور ارتباط موثری با سرمایه گذار برقرار کنیم. یکی از برگ برنده های ما می­تونه این باشه که فقط منافع خودمون رو در نظر نگیریم و توانایی این رو داشته باشیم که علایق سرمایه ­گذار رو بشناسیم و اینو بهش منتقل کنیم که دغدغه ما اینه که بتونیم اون رو به هدفش نزدیکتر کنیم.

اما برای اینکه برگه برنده تو جیبمون خاک نخوره، برای شروع کار اول از همه باید علایق اقتصادی سرمایه گذار رو بشناسیم و بدونیم راجع به چه فاکتور هایی از علایق مخاطبمون اطلاعات جمع کنیم.

مثلا یکی ممکنه بخواد برند خودش دیده بشه یا یکی دیگه ممکنه هدفش، پول درآوردن از سرمایه باشه و این ماییم که باید متقاعدش کنیم که سودی که از سرمایه گذاری واسه داروخانه ما براش فراهم میشه، بیشتر از سود سرمایه گذاری توی خرید سهام شرکت فولاده.

اگر محور حرف هامون از اول فقط بر روی منافع خودمون باشه، این جلسه نه تنها کسل کنندس، حتی دست آخر سرمایه ای به سمت ما روانه نمی­شه و ما می­مونیم و حوضمون!

توانایی ارائه هدفمون با در نظر گرفتن منافع شخص مقابل، از جمله مهارت های نرم برای پیش بردن کار هامون هستش.

پروانه­ ی تاسیسی که داشتیم؛ حاصل پرورش و یادگیری مهارت های سختمون توی دانشگاه بود، دیدیم که این دست­آورد مهارت سخت، به تنهایی نتونست کشتی نجات ما تو اقیانوس قرمز شغلی بشه.

لازمه که مهارت هایی که از دانشگاه و به دنبالش کسب مدرک بدست آوردیم؛ با مهارت های نرمی مثل فوت و فن مذاکره، جذب سرمایه گذار، قدرت تصمیم گیری و برنامه ریزی برای اون مخلوط بشن تا ما رو به هدفمون نزدیک و نزدیک تر کنن.

ارتباط با بیمار:

حالا اصن گیریم که نخوایم داروخانه بزنیم، انقد که از بقیه شنیدیم که تاسیس داروخانه دردسر های زیادی داره و اگه فقط پشت گیشه دکتر داروساز بشینی راحت تری، چون فقط مهارت نسخه رد کردن نیاز هستش که دانش این کار رو طی تحصیلمون، با وجود 400 ساعت کارآموزی توی داروخانه ها، یاد گرفتیم.

مسئله ای که هست اینه که فقط باید نسخه رد کنیم؟

یه روز صبح شما وارد داروخانه می شید و روپوشتون رو میپوشید و بعدش هم میرید پشت گیشه؛ یه خانم نسبتا جوانی به تکنسین میگه؛ آقای دکتر یه ورق بیزاکودیل بده. خب تکنسین هم بدون هیچ چونه زدنی یه راست میره سراغ یه ورق بیزاکودیل. اینجاست که شما مداخله میکنید که اصن بیزاکودیل رو واسه چی میخواد؟ مشکلش چیه؟

خب میای با مریض شروع کنی به حرف زدن، میگه مادربزرگ دوستم یبوست داشته و اینو خورده خیلی هم خوب بوده. تازه دارو، امنتحانش رو هم پس داده.

حالا شما شروع می کنید به شرح حال گیری، و مریضی روبروتونه که از صحبت کردن بدون رودروایسی طفره میره. بالاخره بعد کلی تلاش می فهمید که یه یبوست سادس و با یه بسته پیدرولاکس هم مشکل حل میشه، خب از اینجا به بعد هم باید شروع کنید به متقاعد کردن مریض و به زبون ساده و دلسوزانه متوجهش کنید که تجویز شما درسته!

پس الان با دو تا گره تو کار روبرو شدیم؛ خب اینجاست که ما باید بلد باشیم که اولا چطور باور غلط مریض رو بکوبیم و از نو بسازیم و دوما حس اعتماد مریض رو به سمت خودمون جلب کنیم که مشکلش رو راحت باهامون درمیون بذاره و مطمئن بشه که ما بهتر از مادربزرگ دوستش می دونیم چی واسش خوبه و چی به ضررشه؛ یعنی حس کنه درست مثل یکی از اعضای خانوادش دلسوزشیم.

تعامل با همکاران:

انسان موجود اجتماعی است.

جمله ی خیلی آشناییه که تو کتابای دبستان هم حتی از روش خوندیم. به نظر من حتی اگه واقعا هم از بودن توی جمع لذت نبریم، مجبوریم که در تعامل با آدم های مختلف باشیم.

از روز اولی که مامانمون دستمونو از دستش جدا کرد که راهی اول دبستان بشیم تا تک تک روزای کاریمون ما مجبوریم از صبح که از خونه خارج می شیم، ارتباط چشمی یا کلامی با افراد مختلف داشته باشیم. اما مهم ترین بخش از بودن در اجتماع افراد دیگه، تعامل با همکارانمونه.

هممون روزایی رو تجربه کردیم که از صبح که از تختمون خداحافظی می کنیم، حتی حوصله صحبت کردن هم نداریم چه برسه به درک همکاران و ارتباط درست باهاشون. خودمون هم نمی دونیم ایراد کار از کجاست ولی خب روزمون رو عصبانی و ناراحت شروع کردیم.

به مرخصی هم نمی تونیم فکر کنیم؛ چون کوپن مرخصی هامون هم تموم شده یا می خوایم اونارو ذخیره کنیم واسه اینکه یکی از آخر هفته های سال یه مسافرتی با دوستامون بریم.

پس چاره ای نداریم و باید بریم سراغ کارمون. اما مسئله مهم اینه که چطور این حس رو کنترل کنیم، یا اصن باید کنترلش کنیم یا باید از در که وارد میشیم همه متوجه حال روحی بد ما بشن و راجع بهش با همکارمون صحبت کنیم و اگه بخوایم ذهنمون آروم بشه کدوم همکار رو باید واسه دردودل کردن انتخاب کنیم.

اگه بخوایم یکم تخصصی تر به قضیه نگاه کنیم؛ اینو در نظر بگیرید که مدیر بخشی از یه شرکت یا داروخانه شدید، تو این اوضاع سخت کرونا که نه توانی واسه پرسنلتون مونده و نه همراهای بیماران حوصله دارن.

بحثی بین مسئول پذیرش با همراه یه بیمار صرعی پیش میاد و دعوا اتفاق می افته، کی اینجا باید وارد عمل بشه جز دکتر داروساز که مدیریت اونجا رو به عهده گرفته؟

مدیر بودن که فقط به سر خوردن پول بیشتر تو حساب بانکی نیستش! توانایی این که بتونید پرسنل رو تو اون شرایط آروم کنید و همینطور طرفدار مریض باشید؛ شاید رو کاغذ نوشتن و فکر کردن راجع بهش آسون باشه ولی واقعیت داستان فرق داره.

اول از همه اینکه خودمون توان کنترل کردنمون تو شرایط پر تنشی که برامون پیش میاد و نیاز هستش که تصمیم ناگهانی بگیریم رو بلدیم یا نه.

ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه ست.

با وجود طی کردن سه دهه از زندگی، پک آماده کنترل گری و مهارت آرامش داشتن موقع طوفان رو هنوز تقدیممون نکردن و قرار هم نیست که کادو کنن و با اسنپ باکس برامون بفرستن. روزای عمرمون رو روی نمودار سینوسی به شب می رسونیم، یه روز قعر نمودار هستیم و یه روز رو قله و یه روز هم حتی رو مختصات محور X حرکت می کنیم.

توان تغییر شرایط زندگی تا حدودی به وجود ما گره خورده اما از یه جایی به بعد این ماییم که باید با موقعیت های از پیش تعریف نشده ای که برامون پیش میاد خودمون رو سازگار کنیم و با نشون دادن عکس العمل درست، بتونیم خودمون رو از قعر نمودار زندگی با کمک عصای کوهنوری به قله برسونیم.

اما این عصایی که ازش یاد می کنیم چیه؟ منظور از عصا، تعامل و ارتباط درست ما با دیگران تو روزای زندگیمونه و بهتره که قبل از وقوع حادثه، عصای خودمون رو آماده کنیم تا موقعش که رسید، که البته خیلی هم دور نیست، بتونیم با خیال آسوده ازش استفاده کنیم.

تشخیص فرصت:

گذری بزنیم به حدود 6-7 سال پیش؛ چی شد که از بین رشته های مختلف، تصمیم گرفتیم با وجود رقابت ها و سختی های درسی، رشته ی تجربی رو انتخاب کنیم؟

اول از همه نگاهی به دور و برمون انداختیم، متوجه شدیم افرادی که تو رشته های پزشکی یا پیراپزشکی، به هرحال مرتبط با رشته تجربی، تحصیل کردن، از وضعیت زندگیشون راضی تر هستن و همینطور فهمیدیم که نیاز جامعه ما.

بیشتر متمایل به حوزه بهداشت و درمان هستش و هنوز موقعیت های شغلی این حوزه، اشباع نشده و اینطور شد که از فرصت استفاده کردیم و چاشنی علاقه رو بهش اضافه کردیم و با وجود 600 هزار تا داوطلب ورود به دانشگاه، وارد جلسه کنکور شدیم.

همینطور یک ماه بعد، با توجه به شناخت از جامعه، رشته دانشگاهی که حس کردیم موفقیت بیشتری در آینده نسیبمون میشه رو انتخاب کردیم و نقشه ترقی آینده رو تو ذهنمون  طراحی کردیم.

تمام چرخه زندگی ما وابسته به فرصت هاست؛ فرصت هایی که باید بلد باشیم چطور بشناسیمشون و ازشون استفاده کنیم. شاید زمان دبیرستان ایده های جالبی در زمینه های مختلفی داشتیم، اما چون امکان اجرایی کردنشون وجود نداشت؛ در نطفه خفه شدند.

مسئله اینه که فرصت و ایده، دو روی یک سکه هستن، که فرصت تو قسمت شیر سکه، جا خشک کرده. یعنی؛ اول باید فرصت ها رو با توجه به شناختی که از اطرافمون بدست میاریم، تشخیص بدیم و بعد از اون، نقشه یک ایده بکر رو طراحی کنیم.

برای شناخت فرصت های باارزش و استفاده کردن از اون ها، به نگاه هوشمندانه ای به جامعه نیاز داریم که راه های موفقیت موازی رو برای خودمون ایجاد کنیم و مسیر موفقیتمون رورقم بزنیم.

یه مثال از تشخیص فرصت و شکل گیری ایده رو ببینیم!

مردم تو مناطق سرد و خشک ایران، نیاز بیشتری به محصولات مراقبت از پوست دارن، راهی که برای بهتر کردن این مشکل میشه ارائه داد؛ اینه که توزیع محصولات پوستی رو توی اون ناحیه گسترش بدیم. همینطور که از مثال هم معلومه تشخیص فرصت و استفاده از اون مربوط به جمع آوری اطلاعات درست از محیط و توانایی استفاده از اطلاعات رو شامل میشه.

یه زمانی هست که نیاز مردم یه منطقه ای رو تشخیص دادیم و می دونیم در صورت وجود راه حل، مردم برای حل مشکلشون ازش استقبال می کنن، خب اینجاست که می تونیم از این فرصت استفاده کنیم. اگه بخوایم داروخانه ای تو اون منطقه سرد و خشک تاسیس کنیم؛ محصولات پوست و مو داروخانه رو نسبت به مکمل ها گسترش بیشتری میدیم.

ما هممون از یه ورودی با اساتید مشترک و معدل های تقریبا مشابه از دانشگاه فارغ التحصیل میشیم. بعد چند سال وقتی یه نگاهی به دور و برمون میندازیم، میبینیم که یکی از همکلاسیامون مدیر یه هلدینگ دارویی شده و یکی دیگه هنوز هم که هنوزه یه شیفت ثابت داروخانه هم پیدا نکرده.

مثل اینکه موقعیت شغلی آدمایی که با آموزش های مشترک وارد بازار کار میشن، تفاوت عجیب و غریبی داره!

راستش ما دنبال منشا این تفاوت ها گشتیم و گشتیم تا به اینجا رسیدیم که این تفاوت ها از اختلاف در تشخیص راه های طلایی و قدم گذاشتن تو این راه ها نشات می گیره. حقیقتا راه طلایی، شبیه به راه خوش آمد گویی جشنواره کن فرانسه نیست که یه فرش قرمز واسمون پهن کرده باشن و آخر راه هم دودستی جایزه ی نخل طلایی رو با ادای احترام تقدیممون کنن.

تشخیص راه، برداشتن اولین قدم و تاختن تو این راه به عهده خودمونه. شاید این راه، مثل یه جاده ی خاکی باشه که ما اولین نفری هستیم که قراره رد پامون رو ماسه ها نقش ببنده، یا شاید یکی از ما قراره کارآفرینی باشیم که قصد داره این راه رو آسفالت کنه و بعد تو همین راه بتازه.

شبکه سازی:
حتما از مامان بزرگامون شنیدیم که میگن از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری. شاید این جمله رو وقتی یکی از همسایه هامون میومد و دو تا نون میخواست، می شنیدیم. اما این ضرب المثل توی دنیای شغلی، نه تنها الان، حتی بعد از بازنشستگی هم کاملا صادقه.

زمان مامان بزرگامون، رد و بدل شدن نون، باعث میشد ارتباط با همسایه بهتر و بیشتر بشه و اگه مامان بزرگمون موقع آشپزی یادش میفتاد که سیب زمینی تو خونه نداره، پیش همون همسایه می رفت و به دلیل ارتباطی که باهاشون داشت، وسیله ای رو که نیاز داشت؛ ازشون درخواست میکرد.

دنیای حرفه ای و شغلی ما، حداقل از این نظر، تفاوت زیادی با دنیای همسایگی نداره. اگر وقتی یکی از همکاران یا همکلاسی هامون با چالشی مواجه میشه، این ما باشیم که پیش قدم بشیم و به دادش برسیم، نه تنها نیاز طرف مقابل رو برطرف کردیم، بلکه خودمون رو بهش نزدیک تر کردیم و از این طریق تونستیم شبکه ی ارتباطی ای که تا حالا وجود نداشته یا حداقل حضورش کمرنگ بوده رو به ارتباط پررنگ تری تبدیل کنیم.

تو دنیای امروز، برای ایجاد شبکه ارتباطی یا گسترش اون؛ امتیاز دیگه ای علاوه بر رد و بدل کردن نون هم وجود داره که راه های ارتباط گرفتن رو برامون هموار تر کرده. یکی از این راه ها، شبکه های مجازی مثل؛ توییتر، لینکدین و اینستاگرام هستش.

همه ما حداقل یک اکانت فعال تو یکی از این شبکه ها داریم. شاید بهتر باشه علاوه بر لایک کردن پست ها یا خوندن کامنت های دیگران، از این برنامه ها که برگ برنده ما برای ایجاد روابط هستن هم استفاده کنیم.

شناخت اسم و سمت های شغلی مرتبط با حرفه ی خودمون، برای پیش قدم شدن در ایجاد دوستی یا روابط در این شبکه ها، خیلی خوبه اما کافی نیست. اگر ما فقط افراد موفق در حوزه شغلیمون رو بشناسیم ولی در جهت معرفی خودمون به افراد موفق که تازه اول کار هم هستیم، تلاشی نداشته باشیم، اصلا ارتباطی شکل نمی گیره که بخوایم اون رو گسترش بدیم.

اگه از آب بترسی، شنا کردن یاد نمی گیری!

برای شنا کردن و موندن در سطح آب در عمق اقیانوس موفقیت شغلی، نباید از آب بترسیم. ایجاد شبکه ارتباطی و گسترش اون، شبیه وارد شدن و شنا کردن در دل دریای عمیقی هستش که در مسیرمون با افراد مختلفی با موقعیت های متفاوتی روبرو می شیم، اما این خود ماییم که تعیین می کنیم به کدوم سمت شنا کنیم و چه افرادی سر راهمون قرار بگیرن.

از ارتباط گرفتن با افراد سرشناس و موفق چه در حوزه صنعت و چه در حوزه سیاست یا داروخانه نترسید؛ تا زمانی که چیزی رو تجربه نکنید، اتفاقات بزرگی در انتظارتون نخواهد بود.

نیاز دارید که از فضای مجازی که برگ برنده در ایجاد ارتباط هست، استفاده کنید و روابطی رو ایجاد کنید، مهم نیست در ادامه با چه چیزی مواجه می شید، حتی ممکنه در ازای تلاشتون برای ایجاد ارتباط، جوابی از طرف مقابل دریافت نکنید. اما مسئله ارزشمند اینه که شما قدم اول رو برداشتید و با پیش رفتن در این راه می تونید شبکه ای از ارتباطات شغلی و حرفه ای رو برای خودتون ایجاد کنید.

مهارت ارائه:

دانشجوی سال اخر رو در نظر بگیرید که هر روز هفته از صبح تا شب تو آزمایشگاه میبینیدش که مشغول انجام کارای پایان نامه اش هست و سخت تلاش میکنه تا به نتیجه دلخواهش برسه و تمام برنامه های متفرقه زندگیش رو تعطیل می کنه تا با پایان نامه عالی با نمره 18-19 از دانشگاه خداحافظی کنه.

روز دفاع که میرسه، شما رو هم به جلسه دفاعش دعوت میکنه. در حالی که با وجود چند تا دسته گل بزرگ و تجملاتی که کنار میز ارائه قرار دادن، به زحمت می تونید چهره دوستتون رو ببینید که لباس رسمی پوشیده و در حال ارائه دادن هستش و کنجکاو میشید تا بدونید چه موضوع مهمی بوده که یک سال، همه چیز زندگیش رو فدای همچین لحظه ای کرده.

خیلی دقیق به حرفاش گوش میدید و چشاتون رو ریز میکنید که متوجه کارایی که کرده بشید، اما وقتی اسلاید تشکر از حضار رو نشون میده و همه براش دست میزنن، تازه با خودتون فکر میکنید که اصلا هدفش چی بود؟ جزئیات کارش چی بود؟ موضوعی که انقدر براش زحمت کشیده شده بود رو چطور انقد سطحی ارائه داد. در حالی که شما هر روز اون رو تو آزمایشگاه سخت مشغول کار میدید، پس چرا الان احساس می کنید هیچ کار خاصی انجام نداده؟

خب این تو ذهنتون بوده هر چقد پول بدی همونقد آش میخوری، پس چون این آدم بهای زیادی پرداخته پس حتما کار خیلی بزرگی رو به نتیجه رسونده، اما حتی وقتی دقیق و کامل به حرفاش گوش دادید، حس کردید که پس چرا نتیجه تلاش به این بزرگی، نتیجه ی فوق العاده ای رو به شما و بقیه مخاطباش ارائه نداد؟

یا شایدم زیر لب زمزمه کردید که این همون آدمیه که هر روز از صبح تا شب تو آزمایشگاه مشغول بود؟ پس چرا نتیجه‌ی تلاش هاش انقد سطحی از آب در اومده بود؟

ایراد کار از کجاست؟ موضوع پایان نامش ضعیف بود؟ اساتیدش درست راهنمایییش نکرده بودن یا خودش مهارت این رو نداشت که چطور کاری رو که انجام داده و تمام وقتش رو صرفش کرده رو طوری به مخاطبش ارائه بده که به مهم بودن کارش پی ببرن؟

چالش خیلی از ما تو زندگی روزمره مون نحوه ارائه خودمون به اطرافیانمون هستش. خیلی اوقات پیش اومده که کارای بزرگی رو انجام دادیم ولی نتونستیم اون رو به فهم بقیه برسونیم و تلاشی که برای بدست آوردن نتیجه ی دلخواه انجام دادیم رو به نمایش بذاریم.

اینکه چطور بتونیم توانایی هامون رو درست برای بقیه به نمایش بذاریم حتی از تلاشی که طی مسیر میکنیم هم مهم تره. هیچ کس ما رو با ساعاتی که برای یه کار صرف می کنیم ارزیابی نمیکنه و برای همه افراد، این مهم تره که کارخودمون رو چطور ارائه بدیم و اون ها رو به سمتش جذب کنیم که متوجه تلاشمون بشن.

سوالی که پیش میاد اینه که مهارت ارائه، تعریف درست تری هستش یا ارائه مهارت ها؟

شاید لازم باشه تیتر رو به ارائه مهارت ها تغییر بدیم. چون خیلی از ما مهارت های شگفت انگیزی در زمینه شغلی، اجتماعی، نویسندگی، سخنوری یا بخش های دیگه داریم، و برای تک تک اون ها زحمت کشیدیم و از تفریحاتمون گذشتیم که این مهارت ها رو یاد بگیریم، اما تا حالا به این فکر کردید که همه ما پابلو پیکاسو رو به عنوان نقاش بزرگ و خلاق و پدر هنر مدرن می شناسیم ولی تا حالا اسم استادی که باعث پرورش مهارت های پیکاسو شده، به گوشمون نخورده.

پس نحوه ارائه توانایی های ما، میتونه ما رو به قله های بلند پیشرفت و رشد مهارت هامون برسونه و وقتی به نحو احسن توانایی هامون رو به بقیه ارائه بدیم، شناخته تر میشیم و می تونیم اعتماد بقیه رو به خودمون جلب کنیم.

همونطور که وقتی نقاشی یک اثر هنری خارق العاده ای رو خلق میکنه و وقت زیادی رو براش صرف میکنه، تا وقتی که اون رو در موقعیت درست و به جا به معرض نمایش نذاره، اون اثر هنری، هیچ تفاوتی با خط خطی کردنای هر کدوم از ما تو دوران کودکی نداره.

پس همه ما درست شبیه نقاش های بزرگ هستیم و زمانی که بتونیم مهارت هامون رو در موقعیت درست و یا با لحن مناسبی به اطرافیانمون ارائه بدیم؛ تبدیل به پیکاسوهای زندگی خودمون میشیم.

 

درباره‌ی محمد رازه

محمد رازه

همچنین ببینید

15 310x165 - مدل تصمیم گیری وُروم-یِتون-جاگو

مدل تصمیم گیری وُروم-یِتون-جاگو

انتخاب فرایند تصمیم گیری به نوبه‌ی خود یک معماست. اینکه تصمیم بگیرید از کدام فرایند تصمیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.